رباعیات از سنایی غزنوی
زان مینتوان شناختن راز ترا در پرده کسی نیست هم آواز ترا
هر چند بسوختی به هر باب مرا چون میندهد آب تو پایاب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
چون دوست نمود راه طامات مرا از ره نبرد رنگ عبادات مرا
چون سجده همی نماید آفات مرا حراب ترا باد و خرابات مرا
در منزل وصل توشهای نیست مرا وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا
گر بگریزم ز صحبت نااهلان کمتر باشد که گوشهای نیست مرا
در دل ز طرب شکفته باغیست مرا بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا
خالی ز خیالها دماغیست مرا از هستی و نیستی فراغیست مرا
اندوه تو دلشاد کند مرجان را کفر تو دهد بار کمی ایمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند درمان را
کی باشد که ز طلعت دون شما ما رسته و رسته ریشملعون شما
ما نیز بگردیم و نباید گشتن چون ... خری گرد در ... شما
گردی نبرد ز بوسه از افسر ما گر بوسه به نام خود زنی بر سر ما
تازان خودی مگرد گرد در ما یا چاکر خویش باش یا چاکر ما
در دل کردی قصد بداندیشی ما ظاهر کردی عیب کمابیشی ما
ای جسته به اختیار خود خویشی ما بگرفت ملالتت ز درویشی ما
زان سوزد چشم تو زان ریزد آب کاندر ابروت خفته بد مست و خراب
ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب هر مست که او بخسبد اندر محراب
تا در چشمم نشسته بودی در تاب پیوسته همی بریختی در خوشاب
و اکنون که برون شدن به رستم ز عذاب چون دیده ز خس برست کم ریزد آب
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب من بر سر آتش و تو سر بر سر آب
ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب افتاده چنین که بینیم مست و خراب
هر چند بسوختی به هر باب مرا چون میندهد آب تو پایاب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
چون دوست نمود راه طامات مرا از ره نبرد رنگ عبادات مرا
چون سجده همی نماید آفات مرا حراب ترا باد و خرابات مرا
در منزل وصل توشهای نیست مرا وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا
گر بگریزم ز صحبت نااهلان کمتر باشد که گوشهای نیست مرا
در دل ز طرب شکفته باغیست مرا بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا
خالی ز خیالها دماغیست مرا از هستی و نیستی فراغیست مرا
اندوه تو دلشاد کند مرجان را کفر تو دهد بار کمی ایمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند درمان را
کی باشد که ز طلعت دون شما ما رسته و رسته ریشملعون شما
ما نیز بگردیم و نباید گشتن چون ... خری گرد در ... شما
گردی نبرد ز بوسه از افسر ما گر بوسه به نام خود زنی بر سر ما
تازان خودی مگرد گرد در ما یا چاکر خویش باش یا چاکر ما
در دل کردی قصد بداندیشی ما ظاهر کردی عیب کمابیشی ما
ای جسته به اختیار خود خویشی ما بگرفت ملالتت ز درویشی ما
زان سوزد چشم تو زان ریزد آب کاندر ابروت خفته بد مست و خراب
ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب هر مست که او بخسبد اندر محراب
تا در چشمم نشسته بودی در تاب پیوسته همی بریختی در خوشاب
و اکنون که برون شدن به رستم ز عذاب چون دیده ز خس برست کم ریزد آب
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب من بر سر آتش و تو سر بر سر آب
ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب افتاده چنین که بینیم مست و خراب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۱۴ ساعت 7:23 PM توسط هیئت تحریر
|